انتخاب قالب


دست نوشته ها  

عاشق مفلس

( شنبه 14 ارديبهشت 1398 ::  بازدید 47 بار )

خيلي سال بود بدليل آن عزيزي که خواسته بود دل نوشته اي ننويسم .........


خيلي سال بود که دل نوشته اي ننوشتم و چون آن عزيز دل نخواست که نويسم که بيشتر وقت براي زندگي گذارم .اطلاعت امر شد تا به امروز که يقين کردم تفاوتي آن نوشتن و نانوشتن در ذهن اش که از جان شيرين عزيز تر است ، ندارد . با خود گفتم در سرا ديگر وقت نگذارم براي نوشتن تا وقت آنان ضايع نشود و بي حرمتي بر خواسته نشود ولي اگر در خارج فرصتي اندک دست داد ذهنيات ام را ثبت کنم تا کمي آرامش در اين اوضاع آشفته بر خود تزريق کرده باشم .چون آنچه مي نويسم براي کسي نيست براي روان خودم است که از کودکي نوشتن را از گويش  دوستر دارم.

کودک پسري را در مسير کارم بر سر مسير آيت الله ديدم که سرگشته در بين اتول ها مي گشت، بنظر از نوع پدرسوخته ها نبود کمي شرم داشت ، در اين فکر بودم که چطور در اين روزهاي ويژه که رفاه اجتماعي به يک تهديد امنيتي مبدل شده ،  گذران زندگي مي کند ، من که دريافتي ثابت دارم مانده ام پس خداي او کيست .ديدم در دستانش چند فال چرکين دارد ، هوس کردم ناخودآگاه بوقي بر مرکب ام  زنم  ، به مانند فشنگ بر در پنجره ظاهر شد ، دو دادم به اين بهانه که گداپروري نشود و فالي به رنگ سبز از رو برداشتم ، پشت چراغ طولاني بازش کردم و مي خواندم و در اين حين چشمم بر آينه افتاد و ديدم ، زير پنجره خودرو روي دو پا نشسته و لم داده بر ديواره آهنين موقت زير گذر آيت الله  و يقه ديپلماتيک ام را مي نگردو چون  مرا در فکر ديد به زور آما  يواشکي پرسيد : خوبه ؟!

گفتمش:  عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

            مکنش عيب که بر نقد روان قادر نيست

و گفتم پس خوب بود ،  چون دل ام را برايش در طبق اخلاص گذاشته ام تا کي باشد که بگيرد.

خنديد و نفهميد ولي خوشحال بودو با سبزي چراغ ، دستي برايم تکان داد .


0 نظر


ارسال پیام